تبليغاتX
آغوش شقايق

آغوش شقايق

بوی عید...

عید می آید اما من که عید ندارم، می پرسی چرا؟

خودت علت را میدانی! تو خودت علتی!

تو اگر بودی شاید عید را میدیدم، اما تو نیستی،و من چقدر از عید بی تو بدم می آید.

امسال من به خانه نخواهم رفت ، امسال لباس نو نخواهم خرید ، امسال لباس نو نخواهم پوشید ،

امسال بدون تو آغاز میشود ، من امسال را دوست ندارم ، مثل سالهای گذشته

ظرفیتم تمام شده ، دیگر خسته ام

تو را باید در کجا جستجو کنم؟ آیا اشک ریختن کافیست؟

اگر کافی بود ،پس من با یک اقیانوس اشک چرا نیافتمت؟

اشکهای من را همه دیدند، منهای تو

 تو اشکهای مرا ندیدی!

آیا شعر گفتن کافیست؟ صد ها بیت نثارت کردم،اما

 شعرهایم را نشنیدی...

آیا باید فریاد میزدم؟ آیا از این بلند تر؟

تنها خداست که میبیند ، تنها خداست که میشنود

تقلای مرا برای یافتن تو،

 اشک های مرا برای عشق تو ،

 شعرهای مر ا برای چشم تو...

 تنها خداست که میداند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:12  توسط الهه تنهایی  | 

برگها و درخت...

درخت نمي تواند همه ي برگهاي سالهاي عمرش را بخاطر بياورد،

اما،

برگها كه اينگونه نيستند...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 17:31  توسط الهه تنهایی  | 

جاده..

هنگامي كه با شما همسفر هستم،جاده ها و راه ها كوتاه كوتاه ميشوند

و وقتي هم نيستيد،

هي بايد به جاده هايي چشم بدوزم كه طولاني تر مي شوند و نا تمام تر،

نميدانم،

نميدانم اين مقصد كجاست كه گمشده است...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:30  توسط الهه تنهایی  | 

باران...

صبح نگاهي در دريا فرو رفت

 و گم شد،

                   بعدها باراني شد

                                          و باريد...!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:15  توسط الهه تنهایی  | 

چشمهای تو...

همه پايان قصه هاشان مي گويند بالا رفتيم پايين اومديم،قصه ي ما دروغ بود،

كاش ميشد قصه ي من هم دروغ بوده باشد،

اما،

چشمهاي شما روزگار من،قصه نبود،

                                                             زندگي بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:7  توسط الهه تنهایی  | 

دست خط

نامه اي نوشتم براي رسيدن به دست شما

و از روي آن نامه هزار برگ ديگر نوشتم و به رود،دريا،باد و به كوه و دشت سپردم،

اسم شما را كه نميشود به باد گفت،

چه كنم كه شما بايد خط مرا بشناسيد...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:42  توسط الهه تنهایی  | 

شیرین من...

شيرين من سلام!

هميشه مي خواستم مجنون تر از فرهاد شوم،

پس دنبال شيرين ترين شيرين گشتم، تا شما را پيدا كردم؛

بعد هر چه تلاش كردم نتوانستم فرهاد شوم،

هرچه شما از شيرين، شيرين تر بوديد،

فرهاد؛ بزرگتر،عاشقتر،كاملتر و شيدا تر از من بود!

با همه ي اين حرفها من را ببخشيد كه شما را شيرين خوانده ام،

آخر انصاف نيست شيرين را با شما قياس كردن و مرا با فرهاد سنجيدن،

شيرين من!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 15:34  توسط الهه تنهایی  | 

جدایی هرگز...

وقتي تو آمدي و دستت  را به سويم دراز کردي ، گفتم

ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي

ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني

ــ از محبت ؟ : عشق

 ــ از دوستي ؟ : صداقت

ــ از بهار ؟ : طراوت

ــ از سفر ؟ : انتظار

 ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........

باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .

به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...

تو گفتي :جدايي ، هرگز ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:37  توسط الهه تنهایی  | 

زندگی اجبار است!

شاید آن روز که سهراب نوشت:

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت:هرگلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجبارست

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:34  توسط الهه تنهایی  | 

برگها که اینگونه نیستند...

درخت نمي تواند همه ي برگهاي سالهاي عمرش را بخاطر بياورد،

اما،

برگها كه اينگونه نيستند...

برگ و درخت : loo3-loo3.blogfa

تنه درخت لرگ Pterocarya fraxinifolia

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:25  توسط الهه تنهایی  | 

چرا؟

 

آيا شده است يكبار سوال كنيد، چرا اينگونه مي شوم؟

غمي كه در چهره ام هست از كجا و چراست؟

و در كدامين روز به آخر ميرسد؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:36  توسط الهه تنهایی  | 

حرفهای من با پاییز...

پاييز رفت 

              و  برگها را با خود  برد،

پاييز رفت

                   و رنگها را با خود  برد،

پاييز رفت

                         و روزها را با خود  برد،

فردا زمستان است

                                 و بعد از آن هم بهار،

                                                              اما ..

                                          من حرفهايم با پاييز تمام نشده است...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:31  توسط الهه تنهایی  | 

آیا دارید؟

محبوب من!

باور داشتم كه صفا،

                        مهرباني،

                                  و وفا داريد.

حالا هم باور دارم،

                           اما آيا داريد؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:24  توسط الهه تنهایی  | 

من خوابی دیده ام...

 

من خوابي ديده ام

  و ديگر خوابم نمي برد،

اما نميدانم چرا خودم را به خواب مي زنم...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 20:10  توسط الهه تنهایی  | 

مستی و هشیاری...

 

شايد بشود غوغاي ني را نشنيده گرفت،

 

مي شود از سماع ابرها و ماه نديده گذشت؟

مي شود گفت پنجره ها عبث مي خوانند؟

 و سحر ها هم هيچ فرقي با ديگر زمانهاي روز ندارد؟

آيا مي شود بهار و پاييز را يكي دانست؟

 اما محبوب من

 آيا ميشود مستي را با زمان هشياري يكي دانست...؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 20:7  توسط الهه تنهایی  |