
عید می آید اما من که عید ندارم، می پرسی چرا؟
خودت علت را میدانی! تو خودت علتی!
تو اگر بودی شاید عید را میدیدم، اما تو نیستی،و من چقدر از عید بی تو بدم می آید.
امسال من به خانه نخواهم رفت ، امسال لباس نو نخواهم خرید ، امسال لباس نو نخواهم پوشید ،
امسال بدون تو آغاز میشود ، من امسال را دوست ندارم ، مثل سالهای گذشته
ظرفیتم تمام شده ، دیگر خسته ام
تو را باید در کجا جستجو کنم؟ آیا اشک ریختن کافیست؟
اگر کافی بود ،پس من با یک اقیانوس اشک چرا نیافتمت؟
اشکهای من را همه دیدند، منهای تو
تو اشکهای مرا ندیدی!
آیا شعر گفتن کافیست؟ صد ها بیت نثارت کردم،اما
شعرهایم را نشنیدی...
آیا باید فریاد میزدم؟ آیا از این بلند تر؟
تنها خداست که میبیند ، تنها خداست که میشنود
تقلای مرا برای یافتن تو،
اشک های مرا برای عشق تو ،
شعرهای مر ا برای چشم تو...
تنها خداست که میداند...
♫
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:12 توسط الهه تنهایی
|