چند وقت پیش داشتم از جلوی حرم حضرت معصومه (س) رد می شدم،نسبتا داخل خیابون جلوی حرم شلوغ بود و تو پیاده رو جلوی حرم یه جمعیت زیادی نشسته بودن.
داخل پیاده رو یه پیر مرد دست فروش یه سری از این پوسترای مذهبی و دعا تو دستش بود.
تعداد پوسترا زیاد بود و پیر مرد هم تقریبا آدم پا به سن گذاشته ای بود،همچین که داشت پوسترا رو می برد طرف دیگه پیاده رو یه لحظه دیدم پیر مرد افتاد رو زمین و پوستراش پخش زمین شد،تو همین لحظه خیلی ناراحت شدم و دلم براش سوخت،خواستم خودمو بهش برسونمو کمکش کنم از رو زمین بلند بشه ولی، تا من بخوام برم پیر مرد از رو زمین بلند شد و پوستراشو برداشت و از اون جا دور شد!

♫
نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 19:29 توسط الهه تنهایی
|