تبليغاتX
آغوش شقايق
آغوش شقايق

لينک دونی

ترجمه متن به صورت انلاین
قالب های حرفه ای وبلاگ
طراحی پيشرفته صفحات وب
ابزارهای خارجی برای وبلاگها
بهترین ارائه دهنده ابزار وب
ابزار رایگان برای وبمسترها
سرویس دهنده ابزار وب
شمارنده وبلاگ و وبسایت
ابزارهای آمارگیری از سایتها
پرشین گیگ

صفحه اصلی وبلاگ صفحه خانگی ارتباط با مدیریت پروفایل مدیر وبلاگ آرشیو پیوندهای روزانه

عید می آید اما من که عید ندارم، می پرسی چرا؟

خودت علت را میدانی! تو خودت علتی!

تو اگر بودی شاید عید را میدیدم، اما تو نیستی،و من چقدر از عید بی تو بدم می آید.

امسال من به خانه نخواهم رفت ، امسال لباس نو نخواهم خرید ، امسال لباس نو نخواهم پوشید ،

امسال بدون تو آغاز میشود ، من امسال را دوست ندارم ، مثل سالهای گذشته

ظرفیتم تمام شده ، دیگر خسته ام

تو را باید در کجا جستجو کنم؟ آیا اشک ریختن کافیست؟

اگر کافی بود ،پس من با یک اقیانوس اشک چرا نیافتمت؟

اشکهای من را همه دیدند، منهای تو

 تو اشکهای مرا ندیدی!

آیا شعر گفتن کافیست؟ صد ها بیت نثارت کردم،اما

 شعرهایم را نشنیدی...

آیا باید فریاد میزدم؟ آیا از این بلند تر؟

تنها خداست که میبیند ، تنها خداست که میشنود

تقلای مرا برای یافتن تو،

 اشک های مرا برای عشق تو ،

 شعرهای مر ا برای چشم تو...

 تنها خداست که میداند...


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:12 توسط الهه تنهایی |


درخت نمي تواند همه ي برگهاي سالهاي عمرش را بخاطر بياورد،

اما،

برگها كه اينگونه نيستند...

 


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 17:31 توسط الهه تنهایی |


هنگامي كه با شما همسفر هستم،جاده ها و راه ها كوتاه كوتاه ميشوند

و وقتي هم نيستيد،

هي بايد به جاده هايي چشم بدوزم كه طولاني تر مي شوند و نا تمام تر،

نميدانم،

نميدانم اين مقصد كجاست كه گمشده است...


نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:30 توسط الهه تنهایی |


صبح نگاهي در دريا فرو رفت

 و گم شد،

                   بعدها باراني شد

                                          و باريد...!


نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:15 توسط الهه تنهایی |


همه پايان قصه هاشان مي گويند بالا رفتيم پايين اومديم،قصه ي ما دروغ بود،

كاش ميشد قصه ي من هم دروغ بوده باشد،

اما،

چشمهاي شما روزگار من،قصه نبود،

                                                             زندگي بود...


نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 18:7 توسط الهه تنهایی |


نامه اي نوشتم براي رسيدن به دست شما

و از روي آن نامه هزار برگ ديگر نوشتم و به رود،دريا،باد و به كوه و دشت سپردم،

اسم شما را كه نميشود به باد گفت،

چه كنم كه شما بايد خط مرا بشناسيد...


نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 16:42 توسط الهه تنهایی |


شيرين من سلام!

هميشه مي خواستم مجنون تر از فرهاد شوم،

پس دنبال شيرين ترين شيرين گشتم، تا شما را پيدا كردم؛

بعد هر چه تلاش كردم نتوانستم فرهاد شوم،

هرچه شما از شيرين، شيرين تر بوديد،

فرهاد؛ بزرگتر،عاشقتر،كاملتر و شيدا تر از من بود!

با همه ي اين حرفها من را ببخشيد كه شما را شيرين خوانده ام،

آخر انصاف نيست شيرين را با شما قياس كردن و مرا با فرهاد سنجيدن،

شيرين من!


نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 15:34 توسط الهه تنهایی |


وقتي تو آمدي و دستت  را به سويم دراز کردي ، گفتم

ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي

ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني

ــ از محبت ؟ : عشق

 ــ از دوستي ؟ : صداقت

ــ از بهار ؟ : طراوت

ــ از سفر ؟ : انتظار

 ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........

باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .

به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...

تو گفتي :جدايي ، هرگز ...


نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:37 توسط الهه تنهایی |


درخت نمي تواند همه ي برگهاي سالهاي عمرش را بخاطر بياورد،

اما،

برگها كه اينگونه نيستند...

برگ و درخت : loo3-loo3.blogfa

تنه درخت لرگ Pterocarya fraxinifolia


نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:25 توسط الهه تنهایی |


 

آيا شده است يكبار سوال كنيد، چرا اينگونه مي شوم؟

غمي كه در چهره ام هست از كجا و چراست؟

و در كدامين روز به آخر ميرسد؟


نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:36 توسط الهه تنهایی |


پاييز رفت 

              و  برگها را با خود  برد،

پاييز رفت

                   و رنگها را با خود  برد،

پاييز رفت

                         و روزها را با خود  برد،

فردا زمستان است

                                 و بعد از آن هم بهار،

                                                              اما ..

                                          من حرفهايم با پاييز تمام نشده است...


نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:31 توسط الهه تنهایی |


محبوب من!

باور داشتم كه صفا،

                        مهرباني،

                                  و وفا داريد.

حالا هم باور دارم،

                           اما آيا داريد؟


نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 15:24 توسط الهه تنهایی |


 

من خوابي ديده ام

  و ديگر خوابم نمي برد،

اما نميدانم چرا خودم را به خواب مي زنم...


نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 20:10 توسط الهه تنهایی |


 

شايد بشود غوغاي ني را نشنيده گرفت،

 

مي شود از سماع ابرها و ماه نديده گذشت؟

مي شود گفت پنجره ها عبث مي خوانند؟

 و سحر ها هم هيچ فرقي با ديگر زمانهاي روز ندارد؟

آيا مي شود بهار و پاييز را يكي دانست؟

 اما محبوب من

 آيا ميشود مستي را با زمان هشياري يكي دانست...؟


نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 20:7 توسط الهه تنهایی |


 

ميدانم روزي رها خواهم شد،

از چيستي و كيستي و چرايي و اين همه:

            نداشتن و 

                          نرسيدن

                                          و نديدن،

       شما آيا گرفتار چيستي و كيستي كسي هستيد؟!


نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 20:3 توسط الهه تنهایی |


تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .


نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 22:55 توسط الهه تنهایی |


نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم


نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 22:51 توسط الهه تنهایی |


بهترین نوشته های احساسی در بهار بیست

 

چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده ، پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

 چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

 یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...


نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 22:50 توسط الهه تنهایی |


این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!


نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 22:37 توسط الهه تنهایی |


All Rights Reserved 2008-2009 © by www.aghoshe-shaghayegh.blogfa.com